این چنین بود عشق

 

چکیده

عشق،حقیقتی جذاب،شگفتانگیز و سرنوشتساز است.از شگفتیاش همین بس که همیشه معرکه آرای ضد و نقیض اندیشمندان بزرگ بوده و هست. گروهی آن را بیماری مهلکی دانسته اند که باید در رفعش از دل کوشید و گروهی مقدمه کمال و زمینهساز تعالی و رشدش می دانند که باید به استقبالش شتافت.

در این مقال برآنیم که با تحلیل معنای عشق به داوری درباره صحت و سقم آن بنشینیم،آن‌گاه راهی برای حرکت از آنچه مجازش نامیده‌اند به سوی حقیقت بیابیم.همچنین به نقد برخی تفاسیر و راهکا‌رهای ارائه شده در این زمینه خواهیم پرداخت.

هرگاه سخن از عشق به میان می‌‌‌‌‌آید،پرسش‌های گوناگونی از حقیقت‌،کیفیت‌،مطلوبیت‌،مقبولیت‌‌ و محدودیت‌های آن به ذهن خطور می‌کند که پاسخ به آنها‌،صاحبان خرد و انیشه را به پژوهشی وسیع و دقیق فرامی‌خواند؛چراکه هر پاسخی در این باب‌،سرنوشت را به گونه‌ای خاص رقم می‌زند؛‌زیرا سخن گفتن از عشق،نظر دادن درباره سبب حرکات آدمی است.

رفتار‌های ارادی آدمی همه بر پایه حب و شوق او استوارند و چون محبتی نباشد،‌حرکتی رخ نمی‌دهد و رفتاری از انسان سر نمی‌زند؛ از این رو باید درباره محبت و عشق به دقت اندیشید و با تعصب ورزیدن بر باوری، راه را بر تحلیل و نقد دیگران نبست. اینک بر‌آنیم که تحلیلی دیگر و تقریری متفاوت از عشق ارائه کنیم و آن‌گاه به داوری درباره صحت و سقم بنشینیم؛ بدون آنکه بر یافته‌های خود تعصب ورزیم و خود را از معرض نقد دیگران خارج سازیم که «نحن ابناء الدلیل».

پیش از هر سخن باید به این پرسش پاسخ داد که آدمی چه چیز را دوست می‌دارد؟ به چه چیز گرایش پیدا می‌کند؟ اصلا چه چیز دوست داشته می‌شود؟ و محبت به چه چیز تعلق می‌گیرد؟در مقام پاسخ، فارغ از هر ایده‌ و عقیده‌ای باید گفت بدون شک جز کمال دوست داشته نمی‌شود و به چیزی جز آن، گرایش پیدا نمی‌شود.کاستی که نقطه مقابل کمال است،هرگز متعلق دوست داشتن قرار نمی‌گیرد؛ زیرا کاستی چیزی نیست تا دوست داشته شود و به آن گرایش پدید آید.پس هر‌کس یا هر چیزی که دوست داشته شود،از آن رو دوست داشته می‌شود که کمالی در او دیده شده است و آن‌چه کمالی در او دیده نشود،دوست داشته نشده و به آن اعتنا نمی‌شود.کمالی که چشم دل را به خود جلب کرده  و کمال مادی خوانده می‌شود؛همچون زیبایی گل‌های گلستان و جمال چهره خوبرویان، و گاه از سنخ خصلت‌‌های باطنی انسان بوده که کمال روحی نامیده می‌شود؛مانند شجاعت و مردانگی که از زیبایی‌های روح بشر است.١ به هر‌حال آنچه دوست داشته می‌شود کمال است؛خواه مادی باشد،خواه غیر مادی.٢ دوست داشتن کمال هم امری فطری و گریز‌ناپذیر است؛۳ از این رو نباید و نمی‌توان در صدد نفی آن برآمد که «لا تبدیل لخلق الله (روم/۳۰)».اگر‌چه دوست داشتن زیبایی از سنخ مادی آن باشد،هماهنگ با فطرت آدمی بوده و ایرادی برآن نیست؛پس نشاید که نکوهش شود و نباید از آن بازداشت.٤

اما عشق، آن چنان که گفته‌اند، دوست داشتنی به غایت و در نهایت است.۵

کز حد چو برون شود محبت                    عشقست به نزد اهل وحدت۶

محبت عاشق به معشوق تا آ«جا رسد که او را دیوانه و مبهوت محبوب ساخته و از دیدن و شنیدن صورت و صدای غیر او،کور و کر می‌سازد که «العشق یعمی و یصم»۷

نیست از عاشق کسی دیوانه‌‌ تر             عقل از سودای او کور است و کر۸

از این روست که می‌توان عشق را محبت انحصاری نامید؛زیرا در این حال,دل محب در حصرمحبت محبوب است و جز در یاد و اندیشه او نیست.اکنون پرسش از درستی و نا‌درستی،و خیر و شر عشق است که آیا عشق،چنان‌که برخی گفته‌اند،از جمله بیماری‌های روح است که باید در علاجش کوشید یا عامل مهمی برای رشد و کمال آدمی است؟البته باید دقت داشت که این پرسش و پاسخ‌های گوناگونی که به آن داده‌اند،در حوزه عشق به خدا نیست که آن،غایت حرکت جهان و نهایت آرزوی عارفان است که در تحصیل و نگهداری‌اش از همه چیز می‌گذرند.

ما کار و دکان  و  پیشه را سوخته‌ایم     شعر  و   غزل  و  دو‌بیتی   آموخته‌‌ایم

درعشق که او جان و دل و دیده ماست   جان و دل و دیده، هر سه را سوخته‌ایم۹

عشقی موضوع سخن است که به غیر خداوند ونه برای خدا باشد که دوست داشتن هر چیز و هر کس برای خدا،دوست داشتن خداست و از دیدگاه فیلسوفان،سخن از عشقی نیست که در طول عشق خدا باشد،بلکه بحث از عشقی است که در عرض عشق خدا است؛همچون عشق‌های اسطوره‌‌ای که خواب از چشم عاشق می‌ربود و غیر ممکن‌ها را در وصول به معشوق با دست عاشق ممکن می‌ساخت. حکایت شیرین و فرهاد و لیلی و مجنون از جمله این عشق‌‌ها است؛ حال چه غرایز را در آن دخیل بدانیم یا آن را عاری از پیرایه‌های غریزی بینگاریم که در هر دو صورت،حکایت آن، حکایت عشقی است که موضوع سخن ما است.

اکنون برای داوری دقیق درباره‌ عشق، بهتر است به تحلیل مفهومی و ماهوی این مقوله بپردازیم تا شناختی عمیق‌تر از آن نصیبمان شود. همان‌طور که اشاره شد،عشق را می‌توان محبتی انحصاری نامید؛ زیرا شدت محبت در عشق به اندازه‌ای است که عاشق را از دیدن هر کسی  غیر از محبوب، باز‌می‌دارد و هم از این رو می‌توانیم عشق را به دو جزء «محبت» و «انحصار» تحلیل کنیم و آن‌گاه هر‌یک از آ« دو را به بررسی کشیم. اما درباره محبت همان گونه که گذشت،باید گفت که محبت، فقط به کمال تعلق می‌گیرد و آدمی جز کمال را دوست نمی‌دارد. انسان، زمانی عاشق کسی می‌شود که در او کمال یا کمالاتی دیده باشد؛خواه آن کمال از خصال زیبای روح آدمی باشد؛ همانند خصلت‌های والای امیر مومنان علی (ع) که جهانی را شیفته خود ساخته است و خواه ترکیبی از کمالات مادی و روحی، دل را مجذوب خود سازد که در هر سه صورت آنچه آدمی را شیفته خود ساخته است، کمال است و او را به خاطر این دوستی نمی‌‌توان سرزنش کرد؛چرا‌که اقتضای فطرت آدمی  دوست داشتن کمال است. بنابر‌این نمی‌توان از او خواست چهره زیبایی را که مجاز به دیدنش است، دوست ندارد و از اخلاق زیبا بگریزد. اما درباره انحصار عشق می‌توان گفت حصر نگاه در معشوق، آنجا که کمال او منحصر به او نباشد، توهمی بیش نیست؛ زیرا عاشق، آن را منحصر در معشوق می‌بیند و این، معلول نگاه قاصر و تنگ‌نظری عاشق است.به این معنا که اگر آن کمال را فقط در فردی که او دوست دارد، ببیند و نتواند به همان کمال در وجود دیگران توجه کرده و آن را مشاهده و احساس می‌کند.البته باید توجه داشت که ممکن است عاشق، به وجود آن کمال در دیگران آگاه باشد، ولی به علت بهت و حیرتی که از جلب توجه به محبوبش پیدا کرده، توجهش به آن کمال در دیگران جلب نمی‌شود و این همان واقعیتی است که می‌توان از آن به بینش قلبی در برابر دانش عقلی یاد کرد. عاشق، کمال دوست داشتنی را جز در محبوبش نمی‌بیند؛ اگرچه از وجود آن در دیگران آگاه باشد10. از این رو است که محبتش در انحصار محبوب قرار می‌گیرد و همه توجهش به او جلب می‌شود.پس غیر او را نمی‌بیند و به غیر او نمی‌اندیشد، در همه چیز و همه حا به یاد او است، او را می‌جوید، برای او حرکت می‌کند، با خیال او به خواب می‌رود، خواب او را می‌بیند و با یاد او از خواب برمی‌خیزد11.

اما در صورتی که کمال دوست داشتنی در انحصار محبوب باشد و در کسی و چیزی جز او یافت نشود،انحصار محبت نه فقط از توهم نبوده و امری واقعی است که باید غیر از آن را از دل دور ساخت تا واقعیت از دل نرود و هم از این رو است که عارفان فقط عشق به خدا را عشق حقیقی و واقعی و به دور از هر پندار و توهمی می‌دانند؛ چراکه کمالات در انحصار او است و در دیگران فقط جلوه می‌کند.

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

این   همه   نقش    در   آیینه  اوهام   افتاد

این همه  عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد12

اکنون با اتکا به آنچه بیان شد، می‌توان گفت عشقی که موضوع سخن است، از آن جهت که دوست داشتن است، با هیج اشکالی رو به رو نیست و نباید عاشق را برای محبتش به کمال محبوب سرزنش کرد که این رفتاری مخالف فطرت انسانی است؛ بلکه ایراد در انحصاری بودن آن است که این از پندار عاشق نشأت می‌گیرد؛ از این رو آن گاه که در مقام چاره برآییم، نباید عاشق را بر محبوب بشورانیم و او را برای محبتش نکوهش کنیم؛ چنان‌که برخی به غلط در علاج عشق، سفارش بر به یاد آوردن کاستی‌های محبوب می‌کنند تا با راه یافتن یاد کاست، چنان که خواهد آمد، روشی ناصواب است و نباید به کار بست راه درست آن است که در رفع اشکال عشق کوشیده شود و در عشق، اشکالی جز پندار انحصار نیست که عاشق را از دیدن کمالات دیگر خلایق خدا محروم ساخته است و چنان ‌که خواهد آمد، راه گذر از عشق مجازی به سوی عشق حقیقی، نابود کردن محبت به اغیار نیست، بلکه شکستن حصر و رهیدن از انحصار است که راه رسیدن به خدا از میان آفریدگان او می‌گذرد.

انواع حصر

کمالاتی که آدمی به آن گرایش پیدا می‌کند، همه از یک سنخ نبوده و در یک مرتبه جای نمی‌گیرد. برخی مادی و برخی غیر‌مادی هستند و به همین جهت حصر نگاه عاشق در فرد صاحب کمال نیز گوناگون است.

محصور شدن نگاه عاشق به فرد صاحب کمال ، گاه او را از دیدن کمالات فراتر و بالاتر از آنچه در محبوب یافته، محروم می‌کند که در این مقاله آن را «حصر طولی» می‌خوانیم و گاه از دیدن کمالات هم عرض آن، که در دیگران است، باز‌می‌دارد که آن را «حصر عرضی» نام می‌‌نهیم؛برای مثال گاه آدمی با دیدن چهره‌ای زیبا که از سنخ کمالات مادی است،چنان مبهوت می‌شود که از نظر بر کمالات باطنی و خصال روحی که در دیگران است،بازمیماند تا آنجا که در مقام انتخاب، چهره‌ زیبا را بر روح زیبا ترجیح می‌دهد؛ چنان‌که بسیاری از وصلت‌ها بر پایه زیبایی چهره و اندام و بدون توجه به روحیات و خلقیات صورت می‌گیرد.گاهی هم دیدن خصلت روحی زیبای محبوب، او را چنان شیفته می‌سازد که از دیدن همان خصلت یا خصلت‌های زیبای روحی دیگران باز‌می‌‌ماند.به هر صورت در هر دو حال نگاه عاشق در محبوبش حصر می‌شود و حصر شدن نگاه عاشق در معشوق،چنان‌که گذشت، بر پندار استوار است و عاشق را از توجه به واقعیت باز‌می‌دارد.

علت حصر شدن محبت

آدمی از آغاز به اقتضای فطرت کمال جویش به کمال گرایش نشان می‌دهد؛به گونه‌ای که کمال را دوست می‌دارد و به آن علاقه‌مند می‌شود. علاقه و گرایش نوزاد به مادر، با این احساس که مادر نیازش را برآورده می‌سازد، از آغازین نمودهای این حقیقت است.البته از آنجا که انسان پیش از یافتن هرکس،ابتده خود را می‌یابد،پس طبیعی است که خود را دوست بدارد و به خود علاقه‌مند باشد که از آن به «حب ذات» تعبیر می‌کنند.علاقه به خود ازآغاز حیات انسان با انسان همراه است؛ ولی این علاقه مانع از توجه او به کمالات دیگران نمی‌شود.با تربیت‌های ناصواب که شرح آن از عهده این مقال خارج است، توجه آدمی به خود معطوف و محصور شده و در حصر خویش گرفتار می‌شود؛ به گونه‌ای که خود را می‌بیند،به خود می‌اندیشد، برای خود می‌طلبد و از آنچه به زیانش است می‌گریزد.اگر به دنیا رو می‌آورد، برای خود رو‌می‌آورد و اگرحاضر به اطاعت از فرامین الاهی بشود نیز برای مصلحت دنیا و آخرت خویش چنین می‌کند؛ اگرچه در اندازه نگاه به خود بین او و دنیا‌دوستان فرق بسیار است.این توجه به خود همان چیزی است که از آن به انانیت تعبیر می‌کنند.البته این نگاه گاه به اندازه‌ای قوت می‌یابد که هیچ چیز و هیچ کس را جز خود نمی‌بیند، به خود می‌بالد و از دیدن کمالات خویش به عجب گرفتار می‌شود.در مقابل، به ارزش‌ها و کمالات دیگران بی‌اعتنا می‌شود تا آنجا که یا آنها را نمی‌بیند یا با عناوینی از قبیل وظیفه و تکلیف در بی‌ارزش جلوه دادن کمالات افراد می‌کوشد؛ برای مثال اگر از کسی خدمتی مشاهده کند، به جای تمجید و تکریم، می‌گوید خدمت کردن وظیفه اوست و باید چنین می‌کرد. او نمی‌خواهد و بلکه نمی‌تواند خوبی‌های دیگران را ببیند و برعکس، توجهش به عیوب دیگران به سرعت جلب شده و زبان به ملامت آنها می‌گشاید. عیب‌های خود را نمی‌بیند و برای هر اعتراضی, توجیهی آماده می‌سازد.این است که می‌توان گفت،محبت را در خویش زندانی ساخته و از دوست داشتن دیگران عاجز می‌شود.خود را دوست دارد، شیفته خود می‌شود و حتی با هرکس دوستی کند، نه برای آن است که او را دوست دارد، بلکه فقط برای آن است که او را برطرف کننده نیازهی مادی یا روحی –  روانی‌اش می‌بیند؛ از این رو تنهاست و از تنهایی رنح می‌برد و صد البته که این تنهایی، نتیجه خودخواهی‌های خود اوست؛ چراکه فقط خود را باور دارد و فقط خود را می‌بیند و ارتباطش با دبگران ارتباطی ابزاری است؛ به این معنا که دیگران را به چشم ابزاری در برآورده کردن نیازهایش می‌نگرد.

میزان تنهایی انسان به اندازه و شدت انانیت او بستگی دارد. اگر انانیت با قوت و شدت،ظرف وجود او را پر کند، تنها‌ترین فرد خواهد بود و هر اندازه از انانیتش کاسته شود،از تنهایی دور می‌شود. در رنج این تنهایی است که گاه با کمالی از کمالات در دیگری رو به رو می‌شود که خود را محتاج به آن حس می‌کند و به آن علاقه‌مند است و چون آن را در خود نیافته و قابل تحصیل برای خود نیز نمی‌بیند، به صاحب آن دل می‌بندد و شیفته می‌شود.مواجهه فردی که باب دیدن کمالات دیگران را بر دل خویش بسته است با چنین صاحب کمالی، چنان او را مبهوت می‌سازد که سبب حصر نگاه او به صاحب کمال میشود تا آنجا که این بهت، او را از دیدن همان کمال در دیگران محروم می‌کند.جلب شدن توجه عاشق به کمال محبوب، گامی مثبت در خروج او از خود‌خواهی و خود‌بینی است؛ چراکه او موفق به دیدن کمال در غیر خود شده است و برای همین قلبش از حصر توجه به خویش خارج شده و متوجه دیگری هم شده است از این رو عاشق، برتر از کسی است که فقط به کمالات واقعی یا پنداری خویش توجه دارد؛ زیرا او یک گام از خود فاصله گرفته است و به اندازه همان یک گام به واقعیت نزدیک شده است.عاشق، توانسته کمال دیگری را ببیند، احساس کند و به باور برسد؛ ولی مشکل او در حصر نگاه باطنی او به محبوب خویش است که اتفاقا این تنگ نظری هم از آثار همان انانیت در وجود او است. البته فرد خدو‌خواه و خودبین، چشم دل را بر دیدن کمالات دیگران بسته است؛ ولی عاشق، چشمش بر دیدن کمال محبوب باز شده است،لکن باید دقت داشت که چشم دل عاشق فقط به اندازه دیدن کمال محبوب باز شده و کمال دیگران را نمی‌بیند و هم از این روست که عاشق را به تنگ نظری توصیف کردیم؛ چراکه او فقط یک نفر را می‌بیند. حال آنکه کمالات در دیگران نیز جلوه و نمود دارد؛ ولی به هر‌‌حال، وضع و حال عاشق از وضع و حال فرد خود خواه خودبین، بسی بهتر و ستوده‌تر است.عاشق یک گام پیش آمده است؛حال آنکه خودبین در دوزخ خودخواهیش گرفتار مانده است.

 

منبع: وبلاگ رسم سلوک