در زدم و گفت کیست ، گفتمش ای دوست؛ دوست

گفت درآن دوست چیست؟ گفتمش ای دوست؛ دوست

گفت اگر دوستی ! از چه در این پوستی؟

دوست که در پوست نیست! گفتمش ای دوست ؛ دوست

گفت در آن آب و گل ، دیده ام از دور دل

او به چه امیّد زیست؟ گفتمش ای دوست ؛ دوست

گفتمش این هم دمیست، گفت عجب عالمیست!

سلقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست ؛ دوست

در چو برویم گشود؛ جمله بود و نبود

دیدم و دیدم یکیست ، گفتمش ای دوست ؛ دوست

شاعر : رحیم معینی کرمانشاهی